
برچسب:
نویسنده: روژان مهدوی
پیگیر کار هستم. یه دو ماهی هست که پیگیر کار هستم با 17 سال سابقه کار هیچ جا بهم زنگ نمیزنن با اینکه همه روال کار اداری، مناقصات،قراردادها و پییگیری مطالبات دقیق وارد هستم و حتی کار های حسابداری رو تا حدی واردم و کار کردم و سابقه دارم چرا بهم زنگ نمیزنن نمیدونم دارم بهش فکر میکنم شاید سنم که 40 سالمه ، شاید چهره ام که معمولی و هیچ عمل زیبایی نکردم و داف نیستم و شایدم رزومه ام زیاد از مهارت و توانمندی هام نوشتم، میترسن .... البته یه چند تا هم پیشنهاد شرم آور هم داشتم مثلا منشی مخصوص مدیر عامل
برچسب:
نویسنده: روژان مهدوی
بلاخره بعد سه ماه يه كاري كه تقريبا در خور خودم ببينم ، پيدا كردم اولش دو روز رفتم و بعد زنگ زدم گفتم نميام جايگاه شغليم باب ميلم نيست بعد مدير عامل زنگ زد و گفت فلان و بهمان حالا بيا يه شانس به ما بده بيا بعد به مدير گفتم من دنبال ارتقاء شغلي هستم اينكه تا ابد تو اين جايگاه باشم رو نميخوام
پس سه ماه آزمايشي پيش شما كار ميكنم و نميخوام بيمه هم رد بشه و ظاهرا قبول كرد و الان يه ماه و نيمي هست كه دارم ميرم سر كار مديره يك سال از من بزرگتره و يكي از كارمندا ميگفت اگر رفتار عجيب و غريبي از اينا د
برچسب:
نویسنده: روژان مهدوی
من همیشه به آدمهایی که همون بار اول وارد رابطه میشن و همون بار اول عشق هم میشن حسودیم شده
همیشه از خدا می خواستم منم همین طوری باشم ....به نظرم اینها بندگان نظر کرده خدا هستن که خدا سر راه هم قرارشون میده .......اصلا دیدین وقتی تو زندان یه نفر اینقدر خوب و بامرام و رفیق هست،که بهش میگن با فلانی میشه اَبد کشیدامیدوارم همه امون یکی بیاد سر راهمون که بتونیم باهاش اَبد بکشیم ....پی نوشت بی مربوط : 12 مرد عصبانی فیلم پیشنهادی که ببینم از سمت یه دوست ...
برچسب:
نویسنده: روژان مهدوی
اینقدر خودتون را خسته نکنید ، اینقدر دنبال نگه داشتن آدمها نباشید .اگر کسی واقعاً قرار باشه بمونه، خودش راه موندن را پیدا میکند
اینو میدونم دوست دوست داشتن و عشق بهانه نمی خواد یه دل و آدم خوش ذات و با اصل و نسب می خواد که رفیق و دوست باشی با طرفت ، جرات گفتن دوست دارم رو بهش بدی اعتماد های از دست رفته اشو بهش برگردونینه اینکه موقع اومدن بهانه نداشته باشیولی امان از موقع رفتن خانواده دار میشد ، یکهو خواهر دار می شید و کلی مشکل زندگی براتون پیش میاد آخه لعنتی هااا دارید با مهمترین عضو بدن یه
برچسب:
نویسنده: روژان مهدوی
پی نوشت :توی این چند سال زندگی یکی از چیزیهایی که این روزها و چند ساله دارم بهش فکر می کنم دوست داشتن هست کسی که از خانواده ات نباشه یکی به غیر خانواده .. یه مرد خوب که تورو برا خودت بخواد فکر می کنم خیلی لذت بخشه یه نفر یه طور دیگه دوستت داشته باشه یه نفر از روح و ذهنش و قلبش ....
کسی که اول روحمو لمس کنه واقعا نیاز دارم ....این عشق و دوست داشتن چیه که خدا نصیب هر کسی نکرده چرا تا الان من لایقش نبودم خدایا آدم خوب هم سمتم نفرستادی همه فقط برای نیاز جنسی و پر کردن وقتشون میان سمتت که اینم به د
برچسب:
نویسنده: روژان مهدوی
دیروز بعد از کار در راه خونه داشتم پیاده روی می کردم و نم بارون هم زده بود و باد سردی می وزیدو بوی بهار نارنج توی فضا پیچیده بود همین طور که به آسمون نگاه می کردم و با خودم زمزمه کردم یعنی خدا حواسش به منم هست، اصلا می بینه منو !!! بارون شروع شد و من سرمو آوردم پایین و از دور چشمم خورد به یه پسر بچه تقریبا چهارساله که از دور داشت بهم نگاه می کرد و لبخند میزد و منم بهش لبخند زدم از کنار هم رد شدیم ....بعد باخودم گفتم شاید لبخند و نگاه پسر بچه، لبخند خود خدا بود بخاطر حرفی که زدم که لیلی ببین حواسم بهت هست.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۴۰۳/۰۱/۲۹ ساعت 15:30 توسط لیلی
|
برچسب:
نویسنده: روژان مهدوی
این روزا خیلی دارم به این فکر می کنم که آدم ها چقدر می تونن پست باشن!!!!که تا کارشون باهات تموم میشه و می بینن دیگه بهت نیاز ندارن ،رفتارشون عوض میشه کلاً عوضی می شن.مثل عوضی های دور و برم در محل کارم
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۴۰۳/۰۲/۱۷ ساعت 9:2 توسط لیلی
|
برچسب:
نویسنده: روژان مهدوی
برچسب:
نویسنده: روژان مهدوی
آهای عاشقی که به حال خودت فکر میکنی که 11 ساله کسی دوست داری که 18 سال ازت بزرگتره ...من هر چند وقت میام بلاگفا رو میبینم و میرم .... آدرس ایمیل یا سایتی نبود بهت بگم تو چه دانی که من میام سر بلاگفا یا نه که میگی میدانم
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۴۰۱/۱۲/۰۹ ساعت 16:15 توسط لیلی
|
برچسب:
نویسنده: روژان مهدوی
برچسب:
نویسنده: روژان مهدوی
بازم دروغ گفتن آدما منو منزوی کرد این دروغ چیه که همه بهش عادت کردن ؟!یکی نیست واقعیت رو به ما بگهفکر کن بهترین رفیقت بعد سه سال بفهمی بهت دروغ گفته و اینکه خودش اعتراف کرده باشه چرا بعد سه سال بیاد حقیقتو بهت بگه این سه سال چه اتفاقی افتاده و به نفعش بوده که اومده صاف روبروت وایساده و گفته
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۴۰۰/۱۰/۲۲ ساعت 18:32 توسط لیلی
|
برچسب:
نویسنده: روژان مهدوی
چند روز پیش یه بنده خدایی اومد گفت داریم پول جمع می کنیم واسه یه زن و شوهر .گفتم واسه چی؟گفت : میخوان بزارن باردار بشن؟ گفتم : خوب بزارن به ما چه ربطی داره !!!! گفت : آخه بچه اولش بخاطر اینکه هزینه سو
برچسب:
نویسنده: روژان مهدوی
برچسب:
نویسنده: روژان مهدوی